تبليغاتX
عمو بهنام عشقی
در ماتم سراي خويش را به هيچ كس مگشا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

 

 

 

دایره ای    به من دادند

برای دویدن

جاده ای نرم وُ خالی

خطی طولانی

هزار پرسش داشتم

همه را برداشتند

وَ تنها   یک پاسخ

کف دستم گذاشتند :

براین  مدار

این  دار

باید بدوی

باید بروی

وَ   نیندیشی

نپرسی

تا برسی

دستی هست    در ایستگاهی   از همین راه

که ساعت شماطه دار قدیمی ات را

از سرت در می آورد وُ    دور می اندازد

و تو    خالی تر خواهی شد

بی زنگِ جنگ

بی زنگِ رنگ

   بی زنگِ ننگ ...

وَ  بالا خواهی رفت

بالاتر از  

   خط   

دایره

دور

مدار

دار

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

کاشکه یه روز با همدیگه

 

سوار قایق می شدیم

 

دور از نگاه آدما

 

هر دومون عاشق می شدیم

 

کاش آسمون با وسعتش

 

تو دستامون جا میگرفت

 

گلای سرخ دلمون

 

کاش بوی دریا میگرفت

 

کاش که یه ماهی قشنگ

 

برای ما فال میگرفت

 

برامون از فرشته ها

 

امانتی بال میگرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

20 روز گذشت
+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

ای آخرین رنج

تنهای تنها می کشیدم انتظارت

ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت

دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت

لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک

نگاه دستی در من درآویخت

دانستم این ناخوانده مرگ است

از سالهای پیش با من آشنا بود

بسیار او را دیده بودم

اما نمی دانم کجا بود

فریاد تلخم در گلو مرد

با خود مرا در کامظلمت ها فرو برد

در دشت ها در کوه ها

در دره های ژرف و خاموش

بر روی دریا های خون در تیرگی ها

در خلوت گردابهای سرد و تاریک

در کام اوهام

در ساحل متروک دریاهای آرام

شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند

ای آخرین رنج

من خفته ام بر سینه خاک

بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند

اکنون تو تنها مانده ای ای آخرین رنج

برخیز برخیز

از من بپرهیز

برخیز از این گور وحشت زا حذر کن

گر دست تو کوتاه شد از دامن من

بر روی بال آرزویهایم سفر کن

با روح بیمارم بیامرز

بر عشق ناکامم بپیوند

 

 

 به یاد دوست عزیزم جوان ناکام مرحوم علی قربانی

 

( صلوات )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 5:1 قبل از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

 

 

سلام

 

بعد از ۵ ماه و خورده ای بازم اومدم

 

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود

 

دلم تنگ شده بود

 

ولي خلاصه اومدم

 

خدا كنه كه از اين به بعد بتونم دائم بيام

 

اين شعر رو تقديم مي كنم به عزيزترينم .

 

دوستت دارم

 

درک گفته هایت برایم سخت شده است

تلخي جدايي را در خنده هايت يافتم . . .

 

 به خود گفتم که آیا من تو را در بند آرزوهایم می یابم

اگر در آغوش خورشيد خفته باشم

 

يا در حال نقاشي بر بال پرنده اي باشم

يا قطره آبي بر برگ گلي جاري 

 

 آیا تو به دنبالم خواهی آمد

 

ولي اي كاش مرزي براي آرزوهايم بسازم

 

يه عكس

 

راستي ۲۰ دي تولد منه همتون دعوت هستيد

 

حتما بيايد

 

اينم عكس خودم براي اونايي كه ايميل داده بودند عكس بذار

 

 

عكس خودم

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

به نام کسی که دوستش دارم

 

 

در میان کلبه ی سوخته ی عشق خود به دنبال نامه ی اعمال می گشتم تا بنویسم

و کلامی بهتر و زیباتر از سلام نیافتم

کسی رو برای دوست داشتن

انتخاب کن

که قلب بزرگی داشته باشه

تا مجبور نشی به خاطر اینکه

تو دلش وارد بشی

خودت را کوچک

کنی

 

(( بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ))

 

 

عشق را چه نامم که نامیدنی نیست

عشق را چه خوانم که خواندنی نیست

عشق را چه گویم که گفتنی نیست

همه ی عشق ها خیال است و

عشق وجودی نیست

 

 

(( دوست دارم وقتی یادم کردی نگاهم کنی        دوست ندارم وقتی نگاهم کردی یادم کنی ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

 

پوچ شد

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  | 

سلام دوستان ممنون از لطفتون من یه مدت نبودم

سال نوع رو به خودتون و خانوادتون تبریک میگم


 مطالبی از ستاره

فروختي.

 هيچگاه در ژرفاي انديشه ام گلي را زيباتر از تو حس نكردم و نخواهم كرد.

 اي ماه آسمان سكوت غم آلود من، با نور نگاهت ظلمت بي سرانجام مرا از بين ببر كه جز تو تكيه گاهي نيافتم.

 اي گل زيباي باغ عواطف تمامي گلها از حسن جمال تو در شگفتند ، من خار تو گشته ام اي زيباي من.

مرا درياب كه محتاج مهر مهربان تو هستم.

 


 

هنگاميكه سحر و جادوي عشق تو با چنگال هاي خود تار و پود وجودم را از هم مي گسست، در عمق

وجودم عشق تو را حس كردم. بدون تو زندگي معنايي ندارد. مرا درياب كه محتاج مهر مهربان تو هستم.

 وقتي كه با طلوع آفتاب نگاهت ابرهاي تيره و تار وجودم را كنار زدي، در ساحل انتظار عشقت به تماشاي

 پرتوهاي پر حرارت مهرت نشستم.

 


هنگاميكه در تلاطم امواج سهمگين زندگي سكاندار كشتي وجودم شدي، شكسته شدنم را از بين بردي و كشتي مهرم را به سلامت به بندرگاه محبتت رساندي.گرچه شمع بي مثال وجودت را مانند پروانه مي پرستم ولي با حرارت چشمانت بال هاي نرم و لطيف مهرم را سوزاندي


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط عمو بهنام عشقی  |